تبليغاتX
انتظار

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذارکه چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم


+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:2  توسط انتظار | 

میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 7:25  توسط انتظار | 

Baby, please try to forgive me
Stay here
Don't put out the glow
Hold me now
Don't bother
If every minute it makes me weaker
You can save me from the man that I've become
Oh yeah

CHORUS
Lookin back on the things I've done
I was trying to be someone
I played my part
And kept you in the dark
Now let me show you the shape of my heart

Sadness is beautiful
Loneliness is tragical
So help me
I can't win this war
Oh no
Touch me now
Don't bother
If every second it makes me weaker
You can save me
From the man I've become....

CHORUS
Lookin back on the things I've done
I was trying to be someone
I played my part
And kept you in the dark
Now let me show you the shape of my heart

I'm here
With my confession
Got nothing to hide no more
I don't know where to start
But to show you
The shape of my heart...

I'm lookin back
On things I've done
I never wanna play the same old part
Or keep you in the dark..
Now let me show you the shape of my heart....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6:28  توسط انتظار | 

غم هجران تورا چاره و درمان چه کنم؟

همه روز و همه شب دید گریان چه کنم؟

ای که آرامش جان در گروی روی تو بود

رفتی و بی تو بر این حال پریشان چه کنم؟

تن من نی شد و شد نغمه نی بی تو حزین

وای بر من تو بگو با نی نالان چه کنم ؟

کس ندانست چه بگذشت میان من و تو

بی تو در انجمن این همه نادان چه کنم؟

زردی صورت اگر سرخ شد از سیلی دست

چاره این همه بیتابی پنهان چه کنم ؟

دل چرا بردی اگر قصد سفر بود تورا؟

دل حلالت تو بگو با تن بی جان چه کنم؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:30  توسط انتظار | 
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
*
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
*
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
*
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه میافکند
همچو روحی بر بیابانی
*
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
*
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم ، نمی دانی؟؟
*
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خواست
*
مرده ای گز پیکرش میریخت
عطر شورانگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه اهو ها
*
در سیاهی پیش میآمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
*
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام ، ارام
میگذشت از مرز دنیاها
*
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ، شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
*
در سیاهی دستهای من
میشکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم میداد چشمانش
*
ریشه ها مان در سیاهی ها
قلب هامان ، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
*
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام ،آرام
می گذشت از مرز دنیاها
*
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
*
بگذرم گر از سر پیمانم
میکشد این غم دگربارم
مینشینم ، شاید او آید
عاقبت روزی بدیدارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:19  توسط انتظار | 

خودرا شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
ازفکراینکه با تمام پس اندازعمرخود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آنسوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خودراشبی در آینه دیدم دلم گرفت

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:30  توسط انتظار | 
صدای تک تک ساعت دگر نمی آید
نباش منتظرش رهگذر او دگر نمي‌آيد
نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:
مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...
مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي
چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد
بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم
تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد
در انتظار دل من نباش بیهوده
چرا که هست یقینم ،دگر نمی آید

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 5:43  توسط انتظار | 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

*

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تورا

با اشک های دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

*

رفتم مگومگو که چرارفت،ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

*

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

*

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

ازخنده های وحشی طوفان گریختم

ازبستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

*

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

*

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:29  توسط انتظار | 
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و ازجام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم- سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:36  توسط انتظار | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگزنخواهی رفت، از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد

چگونه بگذرم ازعشق از دلبستگی هایم ؟

چگونه میروی با این که میدانی چه تنهایم؟

خدا حافظ ، توای همپای شبهای غزلخوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خدا حافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:9  توسط انتظار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من در این کلبه خوشم/تو درآن اوج که هستی خوش باش/من به عشق تو خوشم/تو به عشق هرکه هستی خوش باش

نوشته های پیشین
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
ازچه دلتنگ شدی؟
گمنام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM